پل چهارراه خواف
از وقتی پل چهارراه خواف را برداشته اند، آن قسمت شهر برای ام غریبه شده. گاهی که به آن قسمت مسیرم می افتد انگار به یک شهر دیگر پاگذاشته ام. شهر دیگر نه. در شهر دیگر آدم می داند که غریب است، ولی این جا یک جوری می شوم. یک جور بدی می شوم. گیج و منگ می شوم. مثل بار اولی که گذرم به فلکه ی باغسلطانی افتاد پس از قطع درخت های بلند میدان، یا وقتی بار اول به باغملی رفتم پس از قلع و قمع شمشادهای زیبای اش، یا وقتی رفتم دیدم شبستان زیبا و تاریخی مسجدجامع دیگر نیست. البته این ها با آن پل غول مانند یکی نیست. درخت های میدان باغسلطانی و شمشادهای باغملی و شبستان مسجد جامع زیبا و دل پسند بودند اما پل چهارراه خواف زشت بود. اما اشتراک همه کمک به ساخت هویت شهر بود. نمادهایی که هویت شهر را در ذهن مردم می سازند. نمادهایی که تعادل هویت شهر بر شانه های آن هاست. نمادهایی که خوب یا بد ازدست شان دادیم.
نوشته های جواد ماهر