آدم های بزرگ

"دانیال" کوچولو از کتاب خانه ی زنبیلی سه تا کتاب برمی دارد. کتاب های اش را می نویسم توی دفتر امانت. می بینم دو تا "خرچنگ آبی" برداشته. می گویم: "این دو تا یکی است". می گوید: "هر دو تا را می برم". خرچنگ آبی را "نجمه دائمی" نوشته، "یونس شایسته فر" تصویرگری کرده و انتشارات "مختومقلی فراغی" در "گرگان" آن را منتشرکرده. خانم دائمی هجده کتابش را هفته ی پیش برای کتاب خانه ی زنبیلی و کتاب خانه ی مدرسه فرستاد.

"عروسک سخنگو" سر چاپ هر شماره اش یک شماره رایگان برای من پست می کند. آن قدر نظربلنداست که دست اش به کم نمی رود. یک کارتن برمی دارند و علاوه بر مجله کتاب هم برای ام می فرستند. برخی از این کتاب ها به وسیله ی نویسنده امضاشده و به خانم نعیمی یا عروسک هدیه شده. فکرکنید کتابی از "رضی هیرمندی" با امضای خودش. من این کتاب ها را می گذارم توی زنبیل کتاب و کتاب خانه ی مدرسه. دیروز یک کارتن از عروسک دریافت کردم. مجله بود به اضافه ی چند کتاب کودک و چند رمان و داستان کوتاه ایرانی. رمان هایی از نشر مرکز و چشمه و آگه و تیماژ. "الیاس" و "فاطمه" دارند تمرین نویسندگی می کنند. با این کتاب ها می توانند با رمان و داستان کوتاه ایرانی معاصر آشناشوند.

پریشب آقای "علیزاده" زنگ زد که دارم از مشهد برای ات مجله می آورم. آمد دم در و بیست تا مجله ی "بچه های مسجد" و برخی مجله های دینی داد دستم. بچه های مسجد مجله ی خوش نقش و نگاری است. بچه ها دوستش دارند.

"اسدالله اسحاقی" برنده ی سیمرغ بلورین شعر کودک فجر چند بار زنگ زده که چند تا کتاب برای بچه ها کنارگذاشته ام. می خواست خودش کتاب ها را بیاورد و بچه ها را ببیند. جورنشد. بچه ها از او خاطره ی خوش دارند. یک بار آمد برای بچه ها شعرخواند. چه قدر دوست دارم دوباره دعوتش کنم. امروز فردا می روم کتاب ها را می گیرم.

ساعت هفت عصر می روم پایین و زنبیل کتاب را از صندوق عقب می گذارم لبه ی پارکینگ. دو سه نفر از بچه ها توی باغچه ی مجتمع مسکونی آپارتمانی مان با ماشین اسباب بازی خاک بازی می کنند، پنج شش نفر کف پارکینگ کارت بازی ، چند نفر آن طرف فوتبال می زنند، چند نفر هم سواردوچرخه اند. زنبیل قرمز را که لبه ی پارکینگ می گذارم می ریزند سر زنبیل. من زودی کنارمی روم تا جا برای همه بازشود. بچه ها می دانند که زنبیل فسقلی کتاب های تازه دارد. گاهی برخی شان از من می پرسند: "آقا، این کتاب ها از کجا"؟ من لبریزمی شوم و با اشتیاق برای شان می گویم که این کتاب ها را چه آدم های بزرگی برای شان فرستاده اند.

برای خود خودت

زینب پنج تا کتاب پس آورده. پیش از این که بگذاردشان توی زنبیل می گوید: "آقای ماهر، من دیگه کتاب نمی برم". می پرسم: "چرا"؟ "چون داریم اسباب جمع می کنیم. می خواهیم از این خانه برویم". "به سلامتی. کجا می خواهید بروید"؟ "یک خانه ی حیاط دار". کتاب هایی را که آورده خط می زنم، و می گویم: "حالا که داری می روی یک کتاب برای خودت بردار". می پرسد: "برای خود ِ خودم". می گویم: "برای خود ِ خودت".

از شماره ی تازه ی "عروسک سخنگو" چهار شماره می خرم. یکی برای خودم، سه تا برای زنبیل کتاب. یکی را غزل از توی زنبیل برمی دارد. دو تای دیگر را هم بچه های کلاس قرآن روستا برمی دارند. کلاس قرآن روستا را یکی از خانم های اهالی، توی مدرسه برگزارمی کند، و من دوشنبه ها برای بچه های کلاس کتاب می برم. این هفته چند خط از عروسک برای شان خواندم. نوشته ی یکی از بچه های روستا توی اش چاپ شده. ریختند سرم و عروسک ها را بردند.

جواد

فرهاد یک سال و نه ماهه ی مان مرا جواد صدامی زند. زبان اش هنوز خوب نمی چرخد و می گوید: "جباد". مدت هاست دیگر کسی مرا جواد صدانمی زند. آقا، حاج آقا، عمو، دایی. در بهترین حالت جواد آقا. به جز دوستان صمیمی ام که از هم دوریم و دیربه دیر هم را می بینیم، کس دیگری این نزدیکی نیست که بگوید جواد. همسرم چرا. او هم می گوید جواد. مادرم هم. ولی آن ها هم یک آقا معمولا اضافه می کنند. تنها کسی که شجاعانه جواد صدای ام می زند فرهاد است. من ولی هم چنان تا می توانم اطرافیان ام را به نام کوچک و بی آقا صدامی زنم. به آن ها تو می گویم. چندی پیش کلیدساز قدیمی محله را تو صدازدم. گفتم: "تو بد کلیدی ساخته ای. تو ال تو بل". گفت: "بگو شما". گفتم: "این تو با آن تو فرق دارد. این توی صمیمیت است". توی آرایش گاه پیرمردی گوشی تازه اش را بیرون آورد تا به او کمک کنم با آن کارکند. غرق کار با گوشی شدیم. یک هو به خودم آمدم دیدم او را به تو بسته ام: "گوشی تو، پوشه ی تو...". حاج آقا را که اصلن نمی توانم هضم کنم. کسی که حاج آقا صدای ام می زند نمی تواند با من رابطه برقرارکند. واقعیت خودم هم هم نسلان ام را حاج آقا صدانمی زنم. قدیمی ها و کهن سال ها را چرا ولی جوان ترها را نه. می ترسم از حاج آقا خوش شان نیاید. در مواقع لزوم آقا و جناب بهتراست. فرهاد به من می گوید جواد. معمولن می گوید بابا. وقتی صمیمیت اش خیلی گل می کند می گوید جباد. پشت سر هم می گوید جباد. جباد جباد جباد. من هم هی جان جان جان می گویم. به جز فرهاد یک نفر دیگر هم مرا جواد صدامی زند. خودم. وقتی تنهای ام. معمولن این طوری شروع می کنیم: "چه طوری جواد"؟ خیلی صمیمانه است. با یک چه طوری جواد یک ساعت برای خودم صحبت می کنم. قدم می زنم و همه ی مسائل عالم و آدم را تجزیه و تحلیل می کنم.