برای خود خودت
زینب پنج تا کتاب پس آورده. پیش از این که بگذاردشان توی زنبیل می گوید: "آقای ماهر، من دیگه کتاب نمی برم". می پرسم: "چرا"؟ "چون داریم اسباب جمع می کنیم. می خواهیم از این خانه برویم". "به سلامتی. کجا می خواهید بروید"؟ "یک خانه ی حیاط دار". کتاب هایی را که آورده خط می زنم، و می گویم: "حالا که داری می روی یک کتاب برای خودت بردار". می پرسد: "برای خود ِ خودم". می گویم: "برای خود ِ خودت".
از شماره ی تازه ی "عروسک سخنگو" چهار شماره می خرم. یکی برای خودم، سه تا برای زنبیل کتاب. یکی را غزل از توی زنبیل برمی دارد. دو تای دیگر را هم بچه های کلاس قرآن روستا برمی دارند. کلاس قرآن روستا را یکی از خانم های اهالی، توی مدرسه برگزارمی کند، و من دوشنبه ها برای بچه های کلاس کتاب می برم. این هفته چند خط از عروسک برای شان خواندم. نوشته ی یکی از بچه های روستا توی اش چاپ شده. ریختند سرم و عروسک ها را بردند.
نوشته های جواد ماهر