شرح یک تصادف
دو تا گربه کنار خیابان با هم شوخی می کردند. یکی شان بزرگتر بود. داشت کوچکتره را اذیت می کرد. من این طور فکرکردم. وقتی دو تا گربه دعوا و دادوبیدادمی کنند، من بلند صدامی زنم: "پیشته" تا غائله را خاتمه دهم. این بار رانندگی می کردم. بوق زدم. یعنی کنار خیابان دعوانکنید. خطردارد. گربه ی کوچکتر ایستاد و به من نگاه کرد. من رسیدم جلوی اش. یک مرتبه دوید سمت من. من ترمزکردم. همسرم جیغ زد. نتوانستم کنترل کنم. یک هو صدایی توی سرمان پیچید. گربه رفت زیر ماشین. ماشین را کنار زدم. پیاده شدم سمت گربه. بچه بود. دست بلندکردم تا ماشین ها ترمزکنند. بچه گربه دست و پامی زد. گربه ی بزرگ تر هم کنارش بود، نگران و بی دست و پا. بچه گربه را بلندکردم. پای درخت ِ پیاده رو زمین گذاشتم اش. دیگر دست و پا نزد. مُرد. گیج و منگ گربه را نگاه کردم. مغازه داری صدازد: "زنده می ماند"؟ گفتم: "نه". گفت: "تصدق بده". رفتم سوار ماشین شدم. برای همسرم و بچه ها توضیح دادم. راه افتادم. از هیات برمی گشتیم. هیات شام نداشت، زودتر برگشتیم. دیشب و پریشب شام بود، امشب نبود. اگر شام می بود، الان گربه زنده بود. من موقع عبور گربه یا سگ محتاط ام. چند متر مانده متوقف می شوم تا حیوان هول نشود و ردشود. این دفعه غفلت کردم. اوضاع از دستم دررفت. تقصیر گربه بزرگه هم بود. نباید آن جا کنار خیابان با بچه گربه شوخی می کرد. من با گربه ها مشکلی ندارم. دو سه ماه پیش که گربه ی سیاهی یکی از جوجه های مان را برد، خیلی ناراحت شدیم. پسرهای ام ناراحت شدند، ولی به انتقام فکرنکردیم. گفتم ذات شان است. چند بار غافلگیرانه از پشت سر گربه سیاهه درآمده ام. می توانستم ترتیب اش را بدهم، یا لااقل یک لگدی سنگی چیزی ولی این کار را نکردم. فقط یک بار که نزدیک ام بود گفتم: "تو جوجه ی مان را بردی". سر صندوق آشغال شهرداری بود. گفتم: " این همه خوردنی به جوجه چه کار داشتی"؟ به جز این ها کمتر از گل به گربه ها نگفته ام. نمی دانم امشب چی شد. توی بد شرایطی گیرافتادم. نتوانستم زود تصمیم بگیرم، زود ترمزبگیرم. همسرم می گوید: "نباید کسانی را که تصادف می کنند سرزنش کرد". رفتیم خانه. توی خانه بندنشدم. به بهانه ی خرید بیرون آمدم. بیل محمد توی صندوق عقب بود. رفتم اول خیابان دانشجو. جایی که به گربه زده بودم، نگه داشتم. نزدیک نیمه شب بود و خیابان خلوت بود. رفتم سراغ جنازه ی بچه گربه. آرزوکردم نباشد. نباشد یعنی پاشده رفته. بود. مُرده بود. گربه بزرگه همان نزدیکی بود. مرا که دید غرغرکرد. بعد با یک گربه ی کوچک دیگر دوید آن طرف خیابان. رفتند سر وقت صندوق زباله ی شهرداری. شهرداری صندوق زباله اش را جای خطرناکی گذاشته. بیل محمد را برداشتم و برای حیوان یک گودال کندم. یک قبر کوچک. دُم حیوان را گرفتم و بلندش کردم. جنازه توی همین یک ساعت سیخ شده بود. چشمانش پر از مورچه بود. الکی نیست ملت برای دفن جنازه عجله می کنند. حیوان را گذاشتم توی قبر و روی اش خاک ریختم. خاک ریختم و صاف کردم. خاک ریختن ام که تمام شد احساس کردم آرام شدم.
نوشته های جواد ماهر