تجدیدی
آمده است برای امتحان تجدیدی. امتحان انشا دارد. انشای کلاس ششم. پاکت سوالات را بازمی کنم و برگه را می گذارم جلوی اش. موضوع انشا نوشتن داستانی درباره ی دوستی با کتاب است. مدتی می گذرد. می پرسم: "نوشتی"؟ می گوید: "بله، آقا". برگه اش را نگاه می کنم. نوشته: "یک کتاب داشتم توی خانه گم شد. من کتاب دوست دارم. من کتاب می خوانم". می گوید: "نوشتیم" و بلندمی شود. می گویم: "کجا"؟ می گوید: "سر ِ چاه، آقا. می رویم خربزه بکنیم". می گویم: "جمله ی اول را خوب آمدی، ولی باید معلوم کنی که کتاب ات چرا گم شده، کجا گم شده. بگردی ببینی کتاب ات توی دهان گربه است، یا برادرت برداشته دارد خط خط اش می کند، یا مادرت انداخته توی تنور". دوستی با کتاب را کنار می گذارم. شاید دشمنی با کتاب بهتر جواب داد. می گوید: "چه کار کنیم، آقا"؟ می گویم: "بنشین دوباره بنویس". دوستش توی حیاط سوار موتور منتظراست که با هم بروند سر ِ چاه. بیشتر دوست دارد برود، اما می نشیند. برگه را می گیرد و دوباره می نویسد. مرا پسرک خردسالی صدامی زند. می گوید: "بیایید به بچه های کلاس خانم رجبی کتاب بدهید". کلاس خانم رجبی یک کلاس تابستانی قرآن است که آخر کلاس من به بچه ها کتاب می دهم. زنبیل کتاب را برمی دارم و می روم سر کلاس. زنبیل را می گذارم وسط کلاس. بچه ها کتاب برمی دارند. برخی کتاب هایی که برده اند را پس می دهند. طول می کشد تا ده دوازده نفر کتاب بدهند و بگیرند. به دفتر که برمی گردم پسرک کلاس ششمی رفته است. برگه را داده به مدیر و رفته. برگه اش را می بینم. نوشته گشته دنبال کتاب گمشده اش. دست بچه ی خواهرش بوده و خط خطی اش می کرده. گرفته گذاشته توی کیف اش. یک گربه کتاب را برداشته و فرارکرده. از گربه هم کتاب را پس گرفته. یک کلاغ کتاب را برداشته و گفته قار قار. با پلخمون کلاغ را زده و کتاب را پس گرفته. به این جا که رسیده داستان را ول کرده و رفته دنبال خربزه. پیش از رفتن دم در کلاس تابستانی دیدم اش. روی اش نشد بین آن همه دختر بیاید تو. من هم مشغول ثبت و ضبط کتاب بودم. از کلاس که زدم بیرون دم در مدرسه دیدم اش که ترک موتور نشسته و داردمی رود. نرسیدم صدای اش بزنم، و گرنه دعوت اش می کردم تا پایان بندی داستان اش را درست کنیم. حالا چهارشنبه معلم اش قراراست بیاید و برگه ی پسرک را تصحیح کند. نمی دانم قبول می شود.
نوشته های جواد ماهر