فرصت کرونا

موهای محمد بلند بود. نمی شد زیر سایه ی کرونا رفت آرایشگاه. امروز محمد را نشاندم توی حمام روی یک صندلی. ماشین موزر و شانه و قیچی آوردم. همسرم چادری را دور گردن محمد انداخت. علی چادر را سنجاق کرد. فرهاد سه راهی را به برق زد. من هم آرایش را آغازکردم. تا حالا جدی آرایشگری نکرده ام. چند تا قیچی زده ام اما آرایشگری نه. با شانه موها را می گرفتم و با قیچی می چیدم شان. بعد شجاع شدم و با ماشین موزر چیدم. وسط کله و پشت گردن و دو طرف سر و دور گوش ها و خط سر و جلوی سر و موهای روی پیشانی. علی و فرهاد هم پیشکارم بودند. نیم ساعته کله را اصلاح کردیم. با شجاعتی که تنها زیر سایه ی کرونا به آدم دست می دهد. فردا می خواهیم موهای فرهاد را اصلاح کنیم. به علی و محمد گفته ام این بار آن ها باید اصلاح کنند. نصف علی؛ نصف محمد. امروز فردا کرونا می رود. باید از فرصت استفاده کنم و فرصت تجربه ی آرایشگری به آن ها بدهم. تا حالا ما با هم نجاری کرده ایم، اره کرده ایم و میخ و چسب زده ایم و یک ماشین و دو تا شمشیر ساخته ایم، یک مدار سخت الکتریکی هم هم لحیم کرده ایم و سیم چیده ایم. البته گاهی دست و بالی هم بریده یا سوزانده ایم. کرونا فرصت تجربه اندوزی است. فرصت دست زدن به کارهایی که تا کنون به آن ها دست نزده ایم. فرصت فرار از دنیای تخصص ها و تک رشته ها. من در حالی دارم پا تو کفش دیگران می کنم که به پای دیگران در کفش خود هم رضایت داده ام. خیلی از مردم الان معلم شده اند و دارند جای ما معلم ها به بچه ها آموزش می دهند. کرونا با همه ی زشتی اش انگار فرصت خوبی برای مان ساخته. فرصت پا تو کفش هم کردن، فرصت آموزش های تازه، فرصت شناخت و درک یکدیگر.

هیولا

محمد شش ساله ی مان گاهی هنگام خواب قصه ی ترسناک می خواهد. آن قدر ترسناک که سرش را بکند زیر لحاف و قلبش بیاید توی حلقش از ترس. من برای اش قصه ی ترسناک می گویم. یعنی مجبورم. تا نگویم نمی خوابد. این جور وقت ها عشق ژانر وحشت می شود. پیش از محمد هیچ وقت فکرنمی کردم ژانر وحشت به درد خواباندن بخورد. دیشب برای اش قصه ی هیولایی گفتم که نیمه شب از زیر درخت گردوی توی باغچه بیرون آمد و خواست شنگول و منگول و حبه ی انگور را بخورد. چشم های هیولا توی تاریکی برق می زد و شنگول چشم ها را از پشت پنجره ی اتاق دید. قصه خیلی وحشتناک شد. محمد سرش را زیر پتو کرده بود و مثل چی می ترسید. آخر سر بابا قوچی رفت توی حیاط برق را روشن کرد دیدند گربه ای زیر درخت گردو نشسته و چشم های اش می درخشد. برای اش غذا ریختند و آمدند خوابیدند.

دیشب یک قصه ی دیگری که برای محمد و فرهاد خردسال مان گفتم این بود: یک روز مامان بزی و بابا قوچی زود برگشتند خانه و گفتند یک ویروس توی شهر شایع شده و نباید تا مدتی کسی بیرون برود، بازار برود، پارک برود، خانه ی فامیل برود، برای بازی با دوستان برود. شنگول پرسید ویروس چی هست؟ محمد و فرهاد وارد بحث شدند. به جای شخصیت ها نشستند و از درونیات شان گفتند. محمدمان می خواهد ویروس را تکه تکه کند بعد با گوشکوب بکوبد.

این زباله گردها به نظرم این روزها باید کنترل شوند. هنوز سرشان توی صندوق های زباله است و احتمالا با ماسک و دستکش  و دستمال آلوده ی مردم در ارتباط. ویروس را به راحتی این ور آن ورمی کنند. یا مسئولین حقوقی به آن ها بدهند و در عوض تعهدبگیرند که سراغ زباله ها نروند یا ماسک و تجهیزات دریافت کنند مجهز بروند. یک کاری هم ما می توانیم بکنیم. زباله های خودمان را در مبدا تفکیک کنیم.

دیروز تست کرونای شهرم تربت حیدریه مثبت شد. سه نفر ظاهرا. گفتیم لیست بنویسیم برویم خرید تا قحطی نیامده. دیدیم اگر همه مثل ما فکرکنند واقعا قحطی می آید. لیست را کنارگذاشتیم.

یک هو نصف شب از خواب می پرم و خوابم نمی برد. تا حالا سابقه نداشته. می نشینم نیم ساعتی یا کتابی می خوانم یا چیزی می نویسم. چند شب پیش که می خواستم به زور دوباره بخوابم قلت زدم با آرنج کوفتم توی چشم علی. مدرسه که می رفتم ظهرها و شب ها مثل خرس می خوابیدم. کرونای لعنتی.

من در تلگرام: maher234@