یک دوست باوفا( پیام تبریک من به مناسبت سالگرد تولد عروسک سخنگو)

همسرم می گوید: "عروسک سخنگو را دوست دارم چون نوشته های بچه ها را ویرایش نمی کند، و همان چیزی را که نوشته اند چاپ می کند". من عروسک سخنگو را دوست دارم چون به من آموزش می دهد. مرا با کسانی آشنامی کند که راه های تازه در زندگی درپیش گرفته اند. مرا با نویسنده ها و هنرمندها آشنامی کند. مرا با کودکان و نوجوانانی آشنامی کند که در کشورهای دیگر کارهای خوب و مفید انجام می دهند. به من کتاب های تازه معرفی می کند. به منی که از پایتخت به دورم. من، نقدهای عروسک را دوست دارم. آثار بچه ها را قشنگ نقدمی کند. یک شیوه ی دوست داشتنی در نقد دارد. من به عروسک مدیون ام. عروسک، کیفیت زندگی مرا بهبودبخشیده. عروسک، نوشته های مرا چاپ می کند. نوشته های دانش آموزان مرا چاپ می کند. عروسک، به تازگی به قلب دانش آموزان من نفوذکرده. به قلب دانش آموزان من در یک روستا در شرق کشور. عروسک، از ما می خواهد پیوسته بخوانیم، و پیوسته بنویسیم. خودش هم این پیوستگی و نظم را حفظ کرده و بیست و نه سال پای این مرام اش ایستاده. به همین خاطر می شود روی عروسک به عنوان یک دوست باوفا حساب کرد. تولدت مبارک، عروسک.

نمایش گاه کتاب

امروز نمایش گاه کتاب را بردیم مدرسه ی دخترانه ی بالای روستا. این مدرسه از مدرسه ی ما دوراست. نمی توانستند دانش آموزان را بیاورند. ما رفتیم. کتاب ها را توی کارتن گذاشتیم، و با آقای علیزاده و همسرش رفتیم. سیزده تا میز از توی یک کلاس آوردیم گذاشتیم توی حیاط و کتاب ها را روی اش چیدیم. زنگ تفریح دوم نمایش گاه آماده بود. زنگ تفریح که خورد، من توی سالن، پشت بلندگو دانش آموزان و معلم ها را به بازدید از نمایش گاه دعوت کردم. بچه ها دویدند سمت کتاب ها. کتاب ها را دیدند. بعد هم خریدکردند. همه ی کتاب ها را بردند. به جز ده پانزده کتاب، بقیه را بردند. پنجاه درصد تخفیف می دادیم. نداشتند شصت درصد، هفتاد درصد، هشتاد درصد، نود درصد، نداشتند رایگان. خیلی ها کتاب برداشتند تا پولش را بعد بیاورند. اسم کسی را ننوشتیم. گفتیم اسم نمی نویسیم، خودتان یادتان باشد. کارتن کتاب را دادیم به چهل هزار تومان.

سیم آخر

امروز، در دبستان دخترانه ی روستا اجرای جشن تکلیف داشتم. این مدرسه زمان مجتمع های آموزشی زیرمجموعه ی مجتمع ما بود. دانش آموزان مرا می شناسند. بیشتر از من قارقاری را می شناسند. مدیر مدرسه هم وقتی اصرارمی کرد که اجرای مراسم را بپذیرم، گفت: "با قارقاری بیایید". امروز با قارقاری رفتم. رسم اجرای من این است که برنامه ها را تندتند اعلام می کنم، تا بچه ها خسته نشده اند، کمر برنامه ها بشکند. وقتی خاطر جمع شدم که دو سه برنامه بیشتر باقی نمانده آن موقع قارقاری می آید. قارقاری یک کلاغ دستکشی است. یک کلاغ دستکشی که یک سوت توی منقارش تعبیه شده و با فشردن انگشتان قارقارمی کند. نوک قارقاری زرد است. ده سال است دارم اش. دیگر خیلی به هم ریخته و مستعمل شده. او، قارقارمی کند، من ترجمه می کنم که قارقاری چی گفت. حرف هایی که نمی توانم بزنم می دهم قارقاری اول قارقارکند، بعد من ترجمه می کنم. این طوری هر حرفی می توانم بزنم. امروز، قارقاری یک هو از توی پلاستیک بیرون پرید. عصبانی. همه ی دانش آموزان مدرسه نشسته بودند. سومی ها با چادر و چاقچول جشن تکلیف جلونشسته بودند. بقیه ی دانش آموزان عقب. مادرهای کلاس سوم هم ته سالن. قارقاری با عصبانیت گفت: "شیرینی مرا بدهید بروم. من دیگر با مردم این روستا کاری ندارم". گفتم: "چته قارقاری؟ جشن تکلیفه. یک تبریکی بگو". "چه تبریکی. به سن تکلیف رسیده اند. فردا پدر و مادرشان می گویند بزرگ شده اند، عروس شان می کنند. این روستا در ازدواج کودکان صاحب رکورداست. من با این مردم کاری ندارم". بعد قارقاری داغ کرد. به من پرید. خواست چشم های ام را دربیاورد که تو برای این مشکل چه کار کرده ای. گفتم: "کلاس آموزش خانواده گذاشته ام، و به والدین تذکرداده ام". فوری زد توی ذوقم که: "کلاس های آموزش خانواده ات بخورد توی سرت. چه فایده ای داشته"؟ من بچه ها را شاهد گرفتم. گفتم: "بچه ها، فایده نداشته"؟ بچه ها حمایت ام نکردند. این دفعه من داغ کردم. به مادرها که ته سالن نشسته بودند اشاره کردم. گفتم: "این تو و این مادرها. خودت با آن ها صحبت کن. من خیلی صحبت کرده ام، اگر اثری نداشته چشم آن ها را هم ...". دربیارش را نگفتم. یکی از معلم ها گفت. از همان معلم هایی که دل پری از این فرهنگ مردم روستا دارد. قارقاری حرف دل معلم ها را هم گفت. گفت که معلم ها می گویند دانش آموزان مان که روی شان حساب می کنیم که فردا کاره ای شوند و به روستا خدمت کنند، فوری عروس می شوند، و بعد هم ترک تحصیل می کنند. قارقاری خیلی تند حرف زد. تا حالا این قدر او را عصبانی ندیده بودم. زده بود به سیم آخر.