امروز نمایش گاه کتاب را بردیم مدرسه ی دخترانه ی بالای روستا. این مدرسه از مدرسه ی ما دوراست. نمی توانستند دانش آموزان را بیاورند. ما رفتیم. کتاب ها را توی کارتن گذاشتیم، و با آقای علیزاده و همسرش رفتیم. سیزده تا میز از توی یک کلاس آوردیم گذاشتیم توی حیاط و کتاب ها را روی اش چیدیم. زنگ تفریح دوم نمایش گاه آماده بود. زنگ تفریح که خورد، من توی سالن، پشت بلندگو دانش آموزان و معلم ها را به بازدید از نمایش گاه دعوت کردم. بچه ها دویدند سمت کتاب ها. کتاب ها را دیدند. بعد هم خریدکردند. همه ی کتاب ها را بردند. به جز ده پانزده کتاب، بقیه را بردند. پنجاه درصد تخفیف می دادیم. نداشتند شصت درصد، هفتاد درصد، هشتاد درصد، نود درصد، نداشتند رایگان. خیلی ها کتاب برداشتند تا پولش را بعد بیاورند. اسم کسی را ننوشتیم. گفتیم اسم نمی نویسیم، خودتان یادتان باشد. کارتن کتاب را دادیم به چهل هزار تومان.