المپیاد است. المپیاد علوم. من مراقب ام. مراقب هفتمی ها. جملگی التماس دعا دارند. می گویم: "المپیاد یعنی من انتخاب کرده ام به پرسش های سخت و متفاوت پاسخ دهم. مجبورتان که نکرده اند." همه می گویند: "آقا، مجبورمان کرده اند." "یعنی چی؟" یک نفر می گوید: "آقا، روز اول گفتند شرکت در المپیاد اختیاری است ولی روز بعدش گفتند هر کس باید در یک رشته شرکت کند." زیپ کیف ام را بازمی کنم و روزنامه ی خراسان و مجله ی عروسک سخنگو را می گذارم روی میز. "این جا مدرسه ی نمونه است و ما از آن ور بام افتاده ایم." دانش آموزان مشغول المپیاد می شوند و من یک دل سیر روزنامه و مجله می خوانم. چند نفر سئوال می پرسند. "رشته ی من علوم نیست. نپرسید. گمراه می شوید." "آقا، فلان ماده در آب حل می شود؟" "نمک. نمک در آب حل می شود." "آقا، فلان ماده سمی است؟" "مرگ موش. مرگ موش سمی است." می خندند. می خندند و امیدشان قطع می شود. بیشتر با اکراه و کمی هم با علاقه پاسخ می دهند و می روند. من هنوز سرگرم مطالعه ام. مقاله ای را دارم تمام می کنم. یکی می آید و می نشیند و یک صدایی از خودش درمی آورد. من گیر مقاله ام. چند خط بیشتر نمانده. تمام که می شود سربلندمی کنم. یک بامزه ی کلاس نهمی نشسته ته کلاس. "صدای چی بود؟" "ما بودیم، آقا." "شیهه کشیدی؟" "بله، آقا." دفتر و دستک ام را جمع می کنم سمت دفتر. چه قدر دلم برای شیهه تنگ شده است. توی سالن طبقه ی بالا کسی نیست. اطراف را نگاه می کنم. کسی نیست. از ته دل دو سه تا شیهه می کشم.