آچ

محمد چهار سال و چهار ماهه ی مان به آچ می گوید آخ. به اینقی می گوید این قدی. دارد بزرگ می شود. دلم برای آچ و اینقی گفتن اش تنگ می شود. آچ.

دود سفید

این نوشته مال تابستان گذشته است. جامانده طفلی. مثل بچه های بی کس مانده بود گوشه ی مای داکیومنت. یا باید پاکش می کردم یا منتشرش می کردم. نمی شد همان طور بماند آن جا. نظر خودش را پرسیدم. تمایل به نشرداشت. گفت کاغذ و چاپ که نمی خواهد که خرجی داشته باشد. من گفتم خرجش به کنار باید ببینم محتوای ات مفیداست یا نه. گفت اگر مفید نبود که تا حالا نگه ام نمی داشتی. راست می گوید. حذف اش نکرده ام چون مفیدمی دانستم اش وگرنه قاطی خیلی نوشته های دیگر الان توی سطل زباله بود. راستی سطل زباله های کامپیوترها را خوب است به اِگو وصل کنند. توی لوله بروند تا برسند به تصفیه خانه ی مرکزی. آن جا تصفیه کنند. مضرش را تبدیل به کودکنند. با خوب اش هم زمین کشاورزی آبیاری کنند. یا بدهند به صنعت فولاد. صنعت فولاد که آب تصفیه نمی خواهد. همین طوری کثیف و بدبود بدهند به فولاد، تیرآهن بوگندو تولیدکنند.

کتاب های تازه ی این دفعه ی کتاب خانه ی زنبیلی را فرمانده ی بسیج خواهران روستا آورده. ده پانزده تا کتاب کودک. کتاب هایی با موضوعات دینی مثل آموزش اصول و فروع دین و حیوانات در قرآن و زندگی امامان و پیامبران. کتاب هایی با صفحه آرایی جذاب. می گذارم شان توی زنبیل. به برخی نظریه ها باشم نباید بگذارم توی زنبیل. برخی نظریه ها که با آموزش های دینی در سنین کودکی مخالف است. اما من می گذارم توی زنبیل. زنبیل من دموکرات است. نظریه های مختلف را پاس می دارد. فکرها و انتخاب های مختلف را. بچه ای که می آید دنبال کتاب امامی یا قرآنی را دست خالی برنمی گرداند، همان طور که به نیاز دختر کوچولویی که آمده دنبال کتاب پرنسسی پاسخ می دهد. زنبیل دموکراتی است. توی این زنبیل کتاب هایی با فکرهای مختلف و حتا مخالف کنار هم نشسته اند. تا حالا ندیده ام با هم دعواکنند. جلد هم را جربدهند. به هم بی احترامی کنند. ندیده ام.

رمان های ام تمام شد. رمان هایی که در طول سال کنارگذاشته بودم برای تابستان. همه را خواندم. دیگری چیزی برای خواندن ندارم. دلم رمان می خواهد. رمان تازه. رمان امروز. رمان خواندنی. چندی است معتاد رمان شده ام. نظریه های علمی و تربیتی و روان شناسی را توی رمان می خواهم. بد عادتی است. مقاله و شعر دلم نمی خواهد. رمان می خواهم.

یک دود سفید توی دوردست بلند شده. محمد چهارساله ی مان می گوید: "دود چیه"؟ می گویم: "یک دود سفیده". به ذهنم می رسد که دود سفید، بخار آب دارد. چه طوری بگویم که محمد بفهمد. "دود سفید، دود ِ..." محمد ادامه می دهد: "دود یک ماشین سفیده که می سوزه".

برنامه ی توپ

بچه قلدرها همه چیز را به هم می ریزند. رفته اند توی نمازخانه و دانش آموزان پیمان کار فوتبال دستی را آزارداده اند، و به برخی وسایل صدمه زده اند. مستخدم کلید را گرفته، مدیر می گوید تعطیل کنید، پیمان کارها هم می گویند ما نیستیم. قلدرها را پیدامی کنم. سه نفرند. تازگی شاکی زیاد دارند. توی خوابگاه، سه تایی در یک اتاق اند. با مدیر و معاون آموزشی و سرپرست خوابگاه جلسه می کنیم، و جمع شان را به هم می زنیم. هر کدام را می فرستیم به اتاقی. من برای شان یک کتاب تعیین می کنم که یکی یکی بخوانند، و بیایند برای ام تعریف کنند. کتاب "امان از دست زورگوها" نوشته ی "ترور رومین" ترجمه ی "شهرزاد فتوحی" نشر "شرکت انتشارات فنی ایران". با دانش آموزان پیمان کار حرف می زنیم، و حمایت شان می کنیم. می گوییم اجازه نمی دهیم با کارشکنی ِ قلدرها کارها تعطیل شود. پیمان کارها کلید را برمی دارند و برمی گردند سر کار.

امروز سر کلاس تفکر ِ هفتمی ها با دانش آموزان بحث مفصلی در مورد وضعیت کسب و کار در کشور داشتیم. اتفاقی از درس خودآگاهی رسیدیم به کسب و کار. بعد هم رسیدیم به کسب و کارهای مدرسه. یکی از دانش آموزان پیشنهاد جالبی داد. گفت: "آقا، ما اهل ساخت و سازیم. ساخت اسباب بازی. هزینه می کنیم و یک دستگاه دقت سنج می سازیم، و می آوریم مدرسه و در اختیار بچه ها می گذاریم تا بازی کنند. وقت تعیین می کنیم، و برای بازی پول می گیریم تا وقتی هزینه ی ساخت دستگاه جمع شود. وقتی هزینه ی ساخت جمع شد، دیگر پول نمی گیریم. دستگاه هم باشد مال مدرسه. ما هم با آن پول، یک دستگاه دیگر می سازیم." گفتم: "طرح ات عالی است. بیا قرارداد بنویسیم."

برق مدرسه را قطع کردند. گفتیم: "بخشنامه آمده که نریزید." گفتند: "به ما چیزی نرسیده." دوست داشتم از ستون بالابروند و قطع کنند. این طوری تراژیک تر بود. ولی کسی از ستون بالا نرفت. درب صندوق برق دم مدرسه را بازکردند، و سه سوته قطع کردند، و رفتند. من توی کتاب خانه بودم، توی راه دفتر، دنبال شماره تلفن دو تا از والدین دانش آموزان، دنبال آماده سازی فضای کسب و کار. یک کاسه آب سرد ریختند رو سرم. برق را که قطع کردند، مدرسه ی شبانه روزی مان در سکوت فرورفت. مرا برق سه فازگرفت. بهم برخورد. فیوز پراندم. با مدیر و شورا و انجمن هم دست شده ایم برای اجرای یک برنامه ی توپ.