بچه قلدرها همه چیز را به هم می ریزند. رفته اند توی نمازخانه و دانش آموزان پیمان کار فوتبال دستی را آزارداده اند، و به برخی وسایل صدمه زده اند. مستخدم کلید را گرفته، مدیر می گوید تعطیل کنید، پیمان کارها هم می گویند ما نیستیم. قلدرها را پیدامی کنم. سه نفرند. تازگی شاکی زیاد دارند. توی خوابگاه، سه تایی در یک اتاق اند. با مدیر و معاون آموزشی و سرپرست خوابگاه جلسه می کنیم، و جمع شان را به هم می زنیم. هر کدام را می فرستیم به اتاقی. من برای شان یک کتاب تعیین می کنم که یکی یکی بخوانند، و بیایند برای ام تعریف کنند. کتاب "امان از دست زورگوها" نوشته ی "ترور رومین" ترجمه ی "شهرزاد فتوحی" نشر "شرکت انتشارات فنی ایران". با دانش آموزان پیمان کار حرف می زنیم، و حمایت شان می کنیم. می گوییم اجازه نمی دهیم با کارشکنی ِ قلدرها کارها تعطیل شود. پیمان کارها کلید را برمی دارند و برمی گردند سر کار.

امروز سر کلاس تفکر ِ هفتمی ها با دانش آموزان بحث مفصلی در مورد وضعیت کسب و کار در کشور داشتیم. اتفاقی از درس خودآگاهی رسیدیم به کسب و کار. بعد هم رسیدیم به کسب و کارهای مدرسه. یکی از دانش آموزان پیشنهاد جالبی داد. گفت: "آقا، ما اهل ساخت و سازیم. ساخت اسباب بازی. هزینه می کنیم و یک دستگاه دقت سنج می سازیم، و می آوریم مدرسه و در اختیار بچه ها می گذاریم تا بازی کنند. وقت تعیین می کنیم، و برای بازی پول می گیریم تا وقتی هزینه ی ساخت دستگاه جمع شود. وقتی هزینه ی ساخت جمع شد، دیگر پول نمی گیریم. دستگاه هم باشد مال مدرسه. ما هم با آن پول، یک دستگاه دیگر می سازیم." گفتم: "طرح ات عالی است. بیا قرارداد بنویسیم."

برق مدرسه را قطع کردند. گفتیم: "بخشنامه آمده که نریزید." گفتند: "به ما چیزی نرسیده." دوست داشتم از ستون بالابروند و قطع کنند. این طوری تراژیک تر بود. ولی کسی از ستون بالا نرفت. درب صندوق برق دم مدرسه را بازکردند، و سه سوته قطع کردند، و رفتند. من توی کتاب خانه بودم، توی راه دفتر، دنبال شماره تلفن دو تا از والدین دانش آموزان، دنبال آماده سازی فضای کسب و کار. یک کاسه آب سرد ریختند رو سرم. برق را که قطع کردند، مدرسه ی شبانه روزی مان در سکوت فرورفت. مرا برق سه فازگرفت. بهم برخورد. فیوز پراندم. با مدیر و شورا و انجمن هم دست شده ایم برای اجرای یک برنامه ی توپ.