رفتیم اردو. اردو برای ما معلم ها مثل برخی جاهای دیگر نیست که لباس اتوکشیده بپوشیم، و با ماشین اداری و راننده برویم یک شهر دیگر و یک بسته تحویل دهیم یا یک جلسه شرکت کنیم، و اقامت و پذیرایی و برگشت همراه با دریافت حق ماموریت. ما از این سوسول بازی ها نداریم.

ما یک آیین نامه داریم با انواع محدودیت و تهدید درباره ی اردو. آیین نامه ای که بیشتر برای اردو نبردن است. برای ترساندن و پرهیز از اردو. و گرنه اگر اردو خوب است و اثر آموزشی و تربیتی دارد که باید حمایت و کمک کرد.

پس اولین دیوانه گی را زمانی مرتکب می شویم که تحت تاثیر اصرار دانش آموزان و برای دلِ آن ها و آموزش و تربیت شان به اردو یا بازدید تن می دهیم. لباس اتوکشیده نداریم. اردو مسئولیت است و استرس و اضطراب و برنامه و تلاش. ماشین و راننده نداریم و باید بگردیم خوبش را خودمان انتخاب کنیم و پولش را از این ور آن ور جور کنیم. کسی پولی برای اردو در آموزش و پرورش کنار نگذاشته. پول اردو را خانواده ها می دهند. خانواده هایی که بقیه ی خرج مدرسه را هم می دهند.

وقتی سرپرست یا مربی اردو می شویم، و مسئولیت می پذیریم و با برنامه و استرس می رویم و خسته برمی گردیم حق ماموریتی دریافت نمی کنیم.

یک پاکت یا جلسه ی ولو خیلی مهم اهمیتش بیشتر است یا 140 دانش آموز را اردو بردن. صد و چهل جسم و جانِ عزیز و شریف را به سلامت و با عزت و کرامت و کار آموزشی و تربیتی بردن و برگرداندن.

بابت اردوی دیروز هنوز خسته ام. خسته و بی رمق. با بچه ها بازی کردیم، و کتاب خواندیم و آموختیم و خوش گذراندیم. دیشب پاشنه ی پایم تا صبح درد می کرد از بس از این طرف به آن طرف می رفتم، و مراقب بودم. معلم های بچه ها هم پابه پای من می دویدند. همه خسته شدیم به خاطر بچه ها.