امروز، در دبستان دخترانه ی روستا اجرای جشن تکلیف داشتم. این مدرسه زمان مجتمع های آموزشی زیرمجموعه ی مجتمع ما بود. دانش آموزان مرا می شناسند. بیشتر از من قارقاری را می شناسند. مدیر مدرسه هم وقتی اصرارمی کرد که اجرای مراسم را بپذیرم، گفت: "با قارقاری بیایید". امروز با قارقاری رفتم. رسم اجرای من این است که برنامه ها را تندتند اعلام می کنم، تا بچه ها خسته نشده اند، کمر برنامه ها بشکند. وقتی خاطر جمع شدم که دو سه برنامه بیشتر باقی نمانده آن موقع قارقاری می آید. قارقاری یک کلاغ دستکشی است. یک کلاغ دستکشی که یک سوت توی منقارش تعبیه شده و با فشردن انگشتان قارقارمی کند. نوک قارقاری زرد است. ده سال است دارم اش. دیگر خیلی به هم ریخته و مستعمل شده. او، قارقارمی کند، من ترجمه می کنم که قارقاری چی گفت. حرف هایی که نمی توانم بزنم می دهم قارقاری اول قارقارکند، بعد من ترجمه می کنم. این طوری هر حرفی می توانم بزنم. امروز، قارقاری یک هو از توی پلاستیک بیرون پرید. عصبانی. همه ی دانش آموزان مدرسه نشسته بودند. سومی ها با چادر و چاقچول جشن تکلیف جلونشسته بودند. بقیه ی دانش آموزان عقب. مادرهای کلاس سوم هم ته سالن. قارقاری با عصبانیت گفت: "شیرینی مرا بدهید بروم. من دیگر با مردم این روستا کاری ندارم". گفتم: "چته قارقاری؟ جشن تکلیفه. یک تبریکی بگو". "چه تبریکی. به سن تکلیف رسیده اند. فردا پدر و مادرشان می گویند بزرگ شده اند، عروس شان می کنند. این روستا در ازدواج کودکان صاحب رکورداست. من با این مردم کاری ندارم". بعد قارقاری داغ کرد. به من پرید. خواست چشم های ام را دربیاورد که تو برای این مشکل چه کار کرده ای. گفتم: "کلاس آموزش خانواده گذاشته ام، و به والدین تذکرداده ام". فوری زد توی ذوقم که: "کلاس های آموزش خانواده ات بخورد توی سرت. چه فایده ای داشته"؟ من بچه ها را شاهد گرفتم. گفتم: "بچه ها، فایده نداشته"؟ بچه ها حمایت ام نکردند. این دفعه من داغ کردم. به مادرها که ته سالن نشسته بودند اشاره کردم. گفتم: "این تو و این مادرها. خودت با آن ها صحبت کن. من خیلی صحبت کرده ام، اگر اثری نداشته چشم آن ها را هم ...". دربیارش را نگفتم. یکی از معلم ها گفت. از همان معلم هایی که دل پری از این فرهنگ مردم روستا دارد. قارقاری حرف دل معلم ها را هم گفت. گفت که معلم ها می گویند دانش آموزان مان که روی شان حساب می کنیم که فردا کاره ای شوند و به روستا خدمت کنند، فوری عروس می شوند، و بعد هم ترک تحصیل می کنند. قارقاری خیلی تند حرف زد. تا حالا این قدر او را عصبانی ندیده بودم. زده بود به سیم آخر.