به مغازه ای در کوچه ی آتش نشانی کاردارم. از سمت میدان معلم( چهارراه آسایش) وارد کوچه می شوم. یک آب بدرنگ ِ بدبو توی جو روان است. بو طبیعی نیست. شبیه بوی تانکرهایی است که قدیم چاه توالت خالی می کردند. خودم را می چسبانم به دیوار پیاده رو و از جو دوری می کنم. مغازه، نزدیک اداره ی آب و فاضلاب روستایی است. وارد مغازه که می شوم مغازه دار تنهاست. می گویم: " چه بوی بدی است. چه آب بدی توی جو روان است". سر مغازه دار روی کاغذ است. می گوید: "جوی است دیگر". می گویم: "بوی اش طبیعی نیست. مثل بوی توالت است". سرش را بلندمی کند. گویا چیزی در ذهن اش جرقه زده. "جدی"؟ "بله. بیا نگاه کن". "همسایه ی ما یک چیزهایی می گفت. یک چیزهایی درباره ی فاضلاب". همسایه از غیب می رسد. از جلوی مغازه ردمی شود. صدای اش می زنیم. می گویم: "این بوی چیست که این قدر ناجوراست"؟ می گوید: "یکی از همسایه ها، فاضلاب خانه ی دو طبقه اش را توی جو می ریزد. پل زده روی جو و از زیر پل، فاضلاب را به جو می ریزد". بهت ام می زند. ادامه می دهد: "به اداره ی بهداشت شکایت کرده ام. مامور هم فرستاده اند اما مامور زمانی آمده که در جو خبری نبوده. من هم نبودم که توضیح بدهم". از مغازه می زنم بیرون. می روم سمت آتش نشانی و شهرداری. بو شدیداست. برمی گردم. مرد مسنی با بیل، آب ِ جوی جلوی خانه اش را جابه جامی کند. می گویم: "چه می کنی"؟ می گوید: "آب، مانده زیر پل بوگرفته". می گویم: "فقط این نیست. همسایه ای فاضلاب به جو می ریزد". در این مورد چیزی نشنیده. دوباره بیل می زند. می روم سمت باغملی. میدان معلم را ردمی کنم. پیش از میدان، توی جو، آب تلنبارشده و بوی گند بیشتراست. به میدان که می رسم می گویم: "تمام شد". به آن طرف خیابان، جلوی مسجد که می رسم می بینم آب از زیر پل ردمی شود. با همان رنگ و بو. با جو قدم به قدم می روم تا به باغملی می رسیم. دیگر طاقت نمی آورم. از صدوهجده شماره ی شهرداری را می گیرم، و زنگ می زنم. کسی گوشی را برمی دارد. می گویم: "می خواهم در مورد ریختن فاضلاب به جو صحبت کنم". می گوید: "به ما ربطی ندارد. به بهداشت بگو. عکس و فیلم بگیر با استشهاد محلی برو بهداشت". می گویم: "دو دقیقه گوش کن". می گوید: "بگو". می گویم: "توی کوچه  ی ور دل خودتان این اتفاق افتاده. بوی گندش الان جلوی باغملی است. این کارهایی که گفتی کرده اند. جواب نگرفته اند". می گوید: "پیگیری می کنیم". گوشی را قطع می کنم. با خودم می گویم فراموش کنم، و به راهم ادامه بدهم. بروم پی زندگی. می پیچم توی خیابان باغملی تا بروم سمت مسجد جامع. نگاه می کنم می بینم جوی لعنتی هم می پیچد. با همه ی محتویات و با بوی گندش. دوباره شانه به شانه ی هم می رویم. حرصم درآمده. بو از جو سرک می کشید توی بستنی فروشی، توی اغذیه ای. با چند نفر از مغازه دارها هم کلام می شوم، و قضیه ی فاضلاب را می گویم. از آن ها می خواهم کاری بکنند.