جواد
فرهاد یک سال و نه ماهه ی مان مرا جواد صدامی زند. زبان اش هنوز خوب نمی چرخد و می گوید: "جباد". مدت هاست دیگر کسی مرا جواد صدانمی زند. آقا، حاج آقا، عمو، دایی. در بهترین حالت جواد آقا. به جز دوستان صمیمی ام که از هم دوریم و دیربه دیر هم را می بینیم، کس دیگری این نزدیکی نیست که بگوید جواد. همسرم چرا. او هم می گوید جواد. مادرم هم. ولی آن ها هم یک آقا معمولا اضافه می کنند. تنها کسی که شجاعانه جواد صدای ام می زند فرهاد است. من ولی هم چنان تا می توانم اطرافیان ام را به نام کوچک و بی آقا صدامی زنم. به آن ها تو می گویم. چندی پیش کلیدساز قدیمی محله را تو صدازدم. گفتم: "تو بد کلیدی ساخته ای. تو ال تو بل". گفت: "بگو شما". گفتم: "این تو با آن تو فرق دارد. این توی صمیمیت است". توی آرایش گاه پیرمردی گوشی تازه اش را بیرون آورد تا به او کمک کنم با آن کارکند. غرق کار با گوشی شدیم. یک هو به خودم آمدم دیدم او را به تو بسته ام: "گوشی تو، پوشه ی تو...". حاج آقا را که اصلن نمی توانم هضم کنم. کسی که حاج آقا صدای ام می زند نمی تواند با من رابطه برقرارکند. واقعیت خودم هم هم نسلان ام را حاج آقا صدانمی زنم. قدیمی ها و کهن سال ها را چرا ولی جوان ترها را نه. می ترسم از حاج آقا خوش شان نیاید. در مواقع لزوم آقا و جناب بهتراست. فرهاد به من می گوید جواد. معمولن می گوید بابا. وقتی صمیمیت اش خیلی گل می کند می گوید جباد. پشت سر هم می گوید جباد. جباد جباد جباد. من هم هی جان جان جان می گویم. به جز فرهاد یک نفر دیگر هم مرا جواد صدامی زند. خودم. وقتی تنهای ام. معمولن این طوری شروع می کنیم: "چه طوری جواد"؟ خیلی صمیمانه است. با یک چه طوری جواد یک ساعت برای خودم صحبت می کنم. قدم می زنم و همه ی مسائل عالم و آدم را تجزیه و تحلیل می کنم.
نوشته های جواد ماهر