می رویم سمت یک تپه
امشب برای محمد پنج ساله ی مان شنگول و منگول گفتم. شنگول و منگول و حبه ی انگور گرفتار در سیل. محمد به دقت گوش کرد. چشم دوخته بود به لب های ام. قصه، تلخ آغازشد ولی به خوبی تمام شد. اول باران تند آمد. بعد سیل آمد. مامان بزی گریه کرد. بابا قوچی خانواده را برد بالای یک تپه. خانه را آب برداشت. بعد که آب نشست خانواده دوباره برگشت و خانه را مرتب کرد. امروز عصر شهرداری کنار مجتمع مسکونی ما یک سیل بند ساخت. خانه ی ما چیک توچیک یک کال است. باران که می بارد سیل توی کال راه می افتد. من و خانواده می رویم تماشا. تابستان ها توی دل ِ کال بازی می کنیم. شن بازی. چوب جمع می کنیم و آتش درست می کنیم، و سیب زمینی می پزیم. حالا به کال سیل بند زده اند. تا وحشی نشود. ولی من می دانم که روزی وحشی می شود. همه ی این سال ها که کنارش به آرامی زیسته ام منتظرم که روزی وحشی شود. پیش خودمان بماند آرزودارم وحشی شود. بزند پمپ بنزین سر راه اش را خراب کند. بیمارستان تازه ساز پایین تر را بشوید و ببرد. مجتمع مسکونی مهر ما را هم به هم بریزد. من آماده ام. من، بابا قوچی ام با همسرم مامان بزی و سه تا پسرمان شنگول و منگول و حبه ی انگور. تپه هم اطراف خانه ی مان پیدامی شود. دسته جمعی می رویم سمت یک تپه.
نوشته های جواد ماهر