یک کیسه بوکس خریدم. ویژه ی روزهای مبارزه با کرونا. مشت زدن به کیسه بوکس لذت دارد. امروز توی داروخانه یک مرد خیکی آمد تو و می خواست بی نوبت دارو بگیرد. گفتم بی نوبت دارو نگیر. مثل ما صف وایستا. به داروفروش هم گفتم نباید بی نوبت دارو بدهی. مرد خیکی، پُررو هم بود. کوتاه نمی آمد. یک لحظه به چشم کیسه بوکس نگاهش کردم. مرد دیگری با گفت وگو به کمک من آمد. به مرد خیکی گفت: "همه ی ما قرص و شربت می خواهیم و باید صف بایستیم". مرد خیکی ساکت شد و ایستاد توی صف.

این دفعه دل و روده ی پنکه ی خانه را ریختیم بیرون. تعمیرش کردیم. تعمیرکاری، کار خوبی است. علی هم صندلی خانه را تنهایی تعمیرکرد. تعمیرکاری، کار مقدسی هم هست. مقدس است چون از محیط زیست حمایت می کند. با تبدیل وسیله ای که می تواند وبالِ گردن محیط زیست شود به یک چیز مفید. بچه مدرسه ای ها باید تعمیرات وسایل اطراف شان را یادبگیرند. میز و صندلی و دوچرخه و شیرِ آب و این طور چیزها.