زنگ تفریح توی کتاب خانه سرگرم بودم که دانش آموزی سرش را آورد کنار گوشم: "آقا، می خواهیم با شما صحبت کنیم." "بگو." "خصوصیه. درباره یک احساس." دانش آموزان کتاب خواه را تندتر راه انداختم. سرم که قدری خلوت شد، گفتم بیاید روی صندلی کنار دستم بنشیند. نشست و گفت: "ما تازگی پیش بینی می کنیم. یک هو سرمان درد می گیرد و می بینیم که چه اتفاقی قراراست بیفتد. مثلا می بینیم که پدرمان می خواهد تصادف کند. می گوییم بابا، آرام تر. برخی پیش بینی های مان درست درمی آید. حسی در ماست که به من می گوید می خواهم تو را هدایت کنم." از او پرس و جومی کنم و می فهم ام توی خوابگاه این طوری شده و دلش نمی خواهد توی خوابگاه باشد، و دوست دارد کنار خانواده باشد. می پرسم: "صلح بانان جهان را می بینی؟" می گوید: "بله." یک کارتون است توی شبکه ی پویا. شده مثل شخصیت مارتین. باید کت بسته تحویل مشاور بدهم اش. مشاور هفته ای یک روز مدرسه است. زنگ می زنم و جریان را می گویم. می گویم: "افکار وسواسی است؟" تاییدم می کند. می گویم: "چه کنیم؟" می گوید: "تا چهارشنبه صبرکن تا بیایم." چهارشنبه می سپارم اش دست مشاور تا کار دست مان نداده.