امروز نوبت زنگ مطالعه ی کلاس اولی ها بود. زنگ سوم با معلم شان آمدند کتاب خانه. بیست و پنج نفر بودند. من از چند روز پیش به تکاپوی کتاب برای شان افتادم. کتاب های پر تصویر و رنگارنگ. چند تا کتاب داستان کنارگذاشتم، چند تا مجله ی پوپک، سروش کودکان و قلک. هر طور بود بیست و پنج کتاب جورکردم. بچه هاکه آمدند، نفری یک کتاب گرفتند، و نشستند. اول همگی کتاب دیدیم. کلاس اولی ها هنوز باید ببینند. هنوز خوب خوانا نشده اند. چند دقیقه که گذشت، یکی از بچه ها گفت: "آقا، تمام شد". نگاه کردم دیدم کتابش به آخر رسیده. گفتم: "دوباره از اول ببین". چند نفر دیگر هم گفتند: "آقا، تمام شد". گفتم: "بچه ها، از اول عکس های کتاب را ببینید، و یک قصه بسازید، و برای مان تعریف کنید". بچه ها غرق کتاب ها شدند. ده دقیقه ای گذشت تا اولین نفر آماده شد داستانش را تعریف کند. من کتابش را بالا رو به بچه ها گرفتم، و او شروع به تعریف داستان کرد. بچه ها داستان های خوبی از کتاب ها و مجله ها ساختند. برخی از اول کتاب ورق می زدم، و داستان را تعریف می کردند. برخی فقط یک صفحه را می دادند دستم، و داستانی برای همان یک صفحه تعریف می کردند. برخی هم می خواستند کتاب را از آخر به اول ورق بزنم، تا داستان شان را بگویند. یکی گفت توی کیسه ی سنجاب فندق است، دیگری گفت سکه است. یکی روی عکس پسرکی که دستانش را به آسمان گرفته بود، گفت: "دارد دعامی کند که به حیوانات جنگل تیرنزنند".