"ناصر کشاورز" در "گربه به من میو داد"، "ناظمِ" خوبی است. مجله ی "عروسک سخنگو" در شماره ی 321( تیر و مرداد 99) در نقد شعری در صفحه ی 160 مجله، زیرِ عنوانِ "به "ناظم" نیاز نداریم"، می نویسد: "بازار ادبیات کودک به شدت از نظم سرایی اشباع شده است". من این حرف را قبول کردم. بیشتر شاعرهای کودک ناظم اند از جمله ناصر کشاورز که خیلی ناظم خوبی است. فرهاد سه سال و نیمه ی مان از گربه به من میو داد خوشش آمده. شعرِ اولِ کتاب درباره ی "اتو" ست. "دویدم و دویدم/ به یک اتو رسیدم". فرهاد اتوی خانه را وسط اتاق گذاشته و سیمش را دراز کرده و به من می گوید: "اتو دمش رو تاب داد/ با ناز به من جواب داد:/ خطر داره بازی با من/ نشو تو همبازی با من". بقیه ی شعرها هم به جز یکی دو تا خوبند. برای زبان آموزی و زبان بازی و آموزش مناسب اند. من و فرهاد نقاشی های "علی خدایی" را در این کتاب خیلی دوست داریم. علی خدایی زیرکانه تصویرگری کرده. نقاشی ها به شعرها می آیند. جدایِ از شعرها هم تماشایی و سرگرم کننده و آموزش دهنده اند. حتی یک تصویر هست که به نظر من شاعرانه است. تصویر شعر "تَق تَق" که مردی است که چشم هاش میخ است، بینی اش چکش و دهانش اره. اثرِ خیلی ضعیف ناصر کشاورز در این کتاب، شعر "به یک سوال رسیدم" است. نامش اولا باید به سبک بقیه ی نام شعرها "سوال" باشد و دیگر این که شعر بدی است. ناصر کشاورز در بحث نظم و کلام آهنگین و آموزش برای فرهاد خیلی خوب و موثر عمل کرده. من خیلی از کتاب های او را خریده ام و با فرهاد و بقیه ی پسرها خوانده ایم و لذت برده ایم. من به فکر زمانی ام که بخواهیم با فرهاد از نظم عبور کنیم و به شعر برسیم. آن موقع ناصر کشاورز کنار می ایستد. آن موقع دقیق نمی دانم سراغ کی می رویم. سراغ قدیمی ها مثل حافظ و سعدی و مولوی یا امروزی ها مثل قیصر و بهمنی و احمدی یا جوان ها مثل نظری و بروسان. نمی دانم. شاید رفتیم سراغ شعر ترجمه. سراغ چارلز بوکوفسکی مثلا یا جمال جمعه. شعرهای محلی ها هم هست. محمد قهرمان و ذبیح الله صاحبکار. به نظرم همه ی شعرهای یک شاعر خوب درنمی آید. باید مرغ شویم و دانه بچینیم. بگردیم شعر خوب پیدا کنیم. یکی از شعرهای "قیصر امین پور" الان توی ذهنم چرخ می خورد: سراپا اگر زرد و پژمرده ایم/ ولی دل به پاییز نسپرده ایم/ چو گلدان خالی لب پنجره/ پر از خاطرات ترک خورده ایم. یا این شعر "چارلز بوکوفسکی" از کتاب "نگران نباش داستایوسکی"، برگردان سینا کمال آبادی، نشر مشکی، 1393، صفحه ی 13:

پدرم همیشه می گفت،

" زود خوابیدنُ زود بیدار شدن

آدمُ سالمُ پولدارُ عاقل می کنه."

در خانه ی ما ساعت هشت شب

خاموشی می زدند

و صبح علی الطلوع با بوی قهوه، بیکن و املت

بیدار می شدیم.

پدرم روش اش را تا آخر عمر

ادامه داد و جوان مُرد، ورشکسته

و فکر می کنم

خیلی هم عاقل نبود.

چشمم را باز کردم، نصیحتش را قبول نکردم

و این طور شد که دیر می خوابم

و دیر بیدار می شوم.

نمی خواهم بگویم دنیا را فتح کرده ام

اما حالا از گره های ترافیکی اول صبح

خلاص شده ام

از تله های زیادی گذشته ام

و آدم های عجیب و غریبی را

دیده ام

که یکی از آن ها

خودم بودم- کسی

که پدرم هیچ وقت

نشناخت.

 

*"گربه به من میو داد"، شعرهای ناصر کشاورز، با تصویرگری علی خدایی، نشر افق، چاپ پانزدهم: 1398.